يفرم وقتی شکست دولتيان را مسلم دانست خود را به بادامک رسانيد و به استراحت پرداخت و کسی را نزد من پيغام داد که جای من خوب است بگوئيد توپ را به اينجا بياورند. شب را در قرا تپه منزل منتصرالدوله ماندم. صبح با اردوی مجاهد به بادامک آمدم. تازه پياده شده و هنوز به سوارهای خود که نمی دانستم در کجا مسکن دارند سرکشی نکرده بودم که جنگ در کمال شدت از طرف دولتی ها در احمدآباد و شاه آباد شروع شد.
انتخاب از پیام رهائی
گرد آوری رضا اشکوری
يفرم وقتی شکست دولتيان را مسلم دانست خود را به بادامک رسانيد و به استراحت پرداخت و کسی را نزد من پيغام داد که جای من خوب است بگوئيد توپ را به اينجا بياورند. شب را در قرا تپه منزل منتصرالدوله ماندم. صبح با اردوی مجاهد به بادامک آمدم. تازه پياده شده و هنوز به سوارهای خود که نمی دانستم در کجا مسکن دارند سرکشی نکرده بودم که جنگ در کمال شدت از طرف دولتی ها در احمدآباد و شاه آباد شروع شد.مقابل سعيدآباد جلوی بادامک که طرف تهران است در تپه کوچکی با درختان انبوه، سواره نطام قزاق اردو زده ماکزيم را به باغ بادامک بسته بودند و گلوله مثل باران بهاری به محل اردوی ما می ريخت. هر طرف ما را قشون دولتی گرفته بودند و صدای شنيدر از هر طرفی بلند شده و گلوله آن بالای سر ما می ترکيد.

در اين روز حال من خوب نبود ران هايم به شدت درد می کرد و قابل جنگ نبودم. در گوشه ای که کمتر گلوله می گرفت دراز کشيده تماشا می کردم. سپهدار و مسيو يفرم و معزالسلطان ديوار پائين را محاذی احمدآباد خراب کرده دو عراده توپ کوچک بيرون کشيده در مقابل اردوی دولت به شليک پرداختند.
بعداز ظهر خبر آوردند که دولتيان سنگر منتصرالدوله را با توپ خراب کردند و نصف بدن يک نفر را هم گلوله برده است و مجاهدين از سنگر خود بيرون ريخته خود را توی ده کشيده اند. ناگهان يفرم و معزالسلطان بالای سر من پيدا شدند و قضيه سنگر منتصرالدوله را شرح داده به من گفتند اگر خود را به سنگر منتصرالدوله نرساني، جلوگيری از قزاق غير ممکن خواهد بود. تا من خواستم حال خود را بيان کرده به آنها بفهمانم حالتی ندارم، آنها دو طرف بازويم را گرفته مرا بلند کردند. ناچار سوار شده به ده مويز رفتم. من با پنج شش نفر که يکی از آنها جوادخان تنکابنی(نيکنام) بود به سنگر منتصرالدوله که بالای ده است رفته از شدت درد پا با هزار زحمت توانستم خود را به منتصرالدوله برسانم. او با چند نفر نهر گودی را سنگر کرده با قزاق های دولتی که طرف سعيدآباد را داشتند مشغول جنگ بود. من هم محلی را انتخاب کرده به مدافعه پرداختم. مسافت بين ما و دشمن به قدری زياد بود که گلوله ماکزيم آنها به ما نمی رسيد. دشمن می خواست جلوتر بيايد. بين من و آنها يک خرمن کاه بود که آنها می توانستند پشت آن سنگر کرده ماکزيم را به کار بيندازند. دشمن برای رسيدن به خرمن کاه تلاش داشت. با اينکه يک نفر از آنها را با گلوله زدم باز فرصت کرده ماکزيم را به پشت خرمن کاه رسانيده به کار انداختند. گلوله بالای سر ما باريدن گرفت. داود مجاهد و يک نفر ديگر زخمی شدند. ناچار از معزالسلطان يک عراده توپ خواستم. معزالسلطان فورا فئودور توپچی را با يک عراده توپ فرستاده، فئودور توپ را به سمت دشمن ميزان کرده مشغول تيراندازی شد. تير اول به قله تپه وسط قزاق ها پاره شد. تير دوم و سوم قزاق ها را از تپه سرازير کرد. چون اين محل برای کار گذاشتن توپ مناسب بود، يفرم يک عراده توپ ديگر فرستاد و دشمن از اين سمت به کلی شکسته و مغلوب شد.
غروب به سمت منزل که همان باغ است آمديم. فردا صبح من و منتصرالدوله برادر عاصم الملک و شاهزاده حسن را فرستاديم. آنها سه سمت سعيدآباد را متصرف شدند و کم کم طرف سعيدآباد رفته ديدند سعيدآباد از دشمن خالی است. فرصت را غنيمت شمرده داخل ده شدند. ما هم بسيار خوشحال شده به سپهدار خبر داديم و يکصد نفر سوار برای ساخلوی آنجا روانه نموديم. خوشحالی زياد ما از گرفتن سعيدآباد از اين رو بود که اين ده رو به روی بادامک و سر راه تهران واقع شده بود. اگر سعيدآباد در دست دشمن باقی می ماند، حرکت ما به طرف تهران امکان نداشت.
همان روز سردار اسعد با عده ای بختياری به ده مويز رسيده برای ديدن سپهدار به بادامک آمدند. اردوی دولتی از هر سمت سر بلند کرد ولی از حرکت خود بهره ای نبرد. آذوقه در ميان مجاهدين ناياب بود ولی چون موقع خرمن بود برای عليق مال در تنگی نبودند. در ميان همه ی مجاهدين يک من نان پيدا نمی شد. من نهار را پيش سپهدار خوردم و آن عبارت از يک کف دست نان خشک و چند دانه خيار پوسيده و قدری پنير. اما از آن طرف گاری ها پيوسته برای قشون دولتی آذوقه حمل می کرد و ما با حسرت ناظر آن بوديم. فشنگ ها هم در شرف ته کشيدن بود. روسا مواظب بودند که تير بيجا نيندازند. در اردوی ما افراد شاهسون اينانلو و ايلات قزوين از جنگ نا اميد شده به طرف قزوين فرار می کردند. باغ بادامک از کشتار اسب های سواره نظام متعفن شده شامه را صدمه می زد. اردوی دولتی نيز گويا از وضع و حال ما آگاه شده فقط به محاصره قانع بودند. يعنی چون جلوی ما را داشتند، چندان لازم نمی ديدند که به زور متوسل شوند.
سومين روز اقامت ما در بادامک در منزل سعدالدوله، مجلسی از هيئت مجاهدين و آقايان بختياری تشکيل شد. هرکس برای حرکت يا ماندن رايی داد. بعضی را عقيده اين بود که بدوا به يکی از قلاع و سنگرهای دولتی که در جلو بود شبيخون زده يک قلعه دشمن را تسخير کنيم و زهرچشمی از آنها گرفته به طرف تهران حرکت کنيم. خستگی جنگ دائمی و نبودن آذوقه و مهمات و کشته شدن اسب ها و تشجيع تهرانی ها به توسط قاصدهای مخصوص به حرکت به طرف تهران و باز شدن راه ما از طرف سعيدآباد به سمت تهران، ما را وادار کرد که همان شب به تهران حرکت کنيم. موقع حرکت اين طور قرار شد که معزالسلطان و عميد السلطان با دويست نفر از مجاهدين توپخانه را حرکت داده خود معزالسلطان با توپخانه بيايد. پنج از شب گذشته از بادامک حرکت کرديم. عده ای بختياری و خوانين شان در بادامک به ما ملحق شدند.
با تانی و بی صدا به سعيد آباد آمده ساخلوی آنجا را که متجاوز از يکصد نفر بودند برداشته تا راه شوسه طوری عبور کرديم که از هيچ سمت صدايی بيرون نيامد. گويا دشمنان فقط به حفظ خود می کوشيدند و به کلی از حرکت غفلت داشته اند. ساعتی نکشيد که از محل خوف و خطر دور شديم. سر راه شوسه با قراول قلعه سليمان خان تير و تفنگی رد و بدل شد ولی قراولان قلعه به هزيمت رفتند. ما هم راه شوسه را رها کرده از بالای آن گذشتيم. به همين دليل يافت آباد که محل اردوی دولتی و توپ های بزرگ شنيدر بود و به مسافت زيادی از ما پائين مانده و ما از بيراهه از کن و سولقان گذشته، از طرشت بيرون آمديم.
در تهران
سردار اسعد و سپهدار امر کردند که مجاهدين با بيرق سفيد حرکت کنند. جمعی پيراهن خود را از تن بيرون کرده روی پرچم سرخ انداختند و برخی هم روی تفنگ و از دروازه بهجا آباد وارد شديم. قراولان دروازه فرار کردند. ما يکسره خود را به بهارستان رسانيده سپهدار و سردار اسعد را داخل بهارستان کرده هزار بار خدای منتقم را شکر و ثنا گفتيم.
يفرم برای محاصره قزاقخانه در خيابان اسلامبول منزل کرد. من برای حفظ پارلمان در خانه عزيزالسلطان در مشرق پارلمان جا گرفتم. سواره بختياری را به دروازه شميران و يوسف آباد و جاهای مهم گماشتند. من شخصا آهنگر آورده در مسجد سپهسالار را که قفل کرده بودند باز کردم و بالای گنبد و گلدسته کشيک چی گذاشتم. پس از مرتب کردن دسته خود با احمد ديو سالار برادرم روانه منزل شدم و با عيال و دو دختر کوچکم ملاقات کردم. به زنم گفتم اين چکمه ايست که در ساری در حالی که با نصايح آميخته با گريه و زاری می خواستيد مانع حرکت من شويد بپا کردم. اکنون آن را با فتح و پيروزی و با نهايت افتخار از پا در می آورم. باری به شادمانی شامی خورديم و برای خواب به پشت بام رفتيم که يک مرتبه صدای شليک توپ دولتی ها از قصر قاجار بلند شد. من برای اينکه خانه ما به پارلمان نزديک است بچه ها را از پشت بام فرود آورده داخل زير زمين نمودم و تا صبح همان جا ماندم. صبح برای من اسب آوردند و سوار شدم و به پارلمان رفتم. باران گلوله توپ از دو سمت قزاقخانه و قصر قاجار می باريد. در بهارستان پياده شده اسب را برگرداندم و نزد سپهدار که در حوضخانه مجلس شورای ملی نشسته بودند رفتم.
آنها برای سنگربندی و حمله از سمت دولاب و دوشان تپه به من دستوراتی دادند. من سربازهای خود را برای جنگ به جاهای مناسب گذارده خود با چند تن مجاهد ولايتی در کوچه نزديک در پشت مسجد سپهسالار ايستاده بودم. يک مرتبه ديدم در سايه ی توپخانه اطراف قريب يکصد تن سيلاخوری (قزاق های لر دولتی که در قساوت و خونريزی مشهور بودند) از طرف خيابانی که به دولاب می رود با حمله و يورش تا در طويله و خانه عزيزالسلطان که جنب پارلمان است رسيدند و تقريبا سينه به سينه برخورديم. من به مجاهدين خود فرياد کشيدم از بالای پشت بام طويله به شليک پرداختند. پانزده نفر سيلاخوری ها که رسيده بودند مانده و بقيه عقب کشيدند. ولی ما مهلت شان نداده از پائين و بالا به رويشان شليک کرديم و همه به خاک هلاک غلطيدند. يک نفر از آنها داخل کوچه شد و نزديک بود که از نظر غايب شود که ابوالقاسم کدير سری (کدير سر روستايی در کجور مازندران) او را از پای درآورد و چند نفر از طرف ديگر پيدا شدند آنها هم به قتل رسيدند و بيست نعش جلوی سنگر ما به زمين ماند. برای کسب اطلاع و برای اين که پارلمان و مسجد سپهسالار را دور نزنم تا به نزد سپهدار بروم، ديواری که پارلمان را از حياط عزيزالسلطان جدا می کرد شکافته از آنجا عبور و مرور می کردم.
محمد خان خواهر زاده من جمعی را در حجرات مسجد سپهسالار جمع کرده مشغول بمب درست کردن می باشند. حمله سيلاخوری ها سبب شد که مجاهدين روی بام مسجد سپهسالار سنگربندی نمايند و برای دفاع و محافظت پارلمان، دستجات بختياری هم مجهز به بمب و اسلحه شده همراهی کنند. در اين وقت جنگ به شدت ادامه داشت. من يک کار ديگر هم کردم. وقتی ديدم که از کوچه تا خيابان عين الدوله نمی شود رفت، پشت مسجد سپهسالار خانه به خانه دادم سوراخ کردند تا رسيديم به خيابان عين الدوله و به شدت بر سر مهاجمين گلوله باران کرديم. ولی آنها مرتبا خانه ها را غارت می کردند و کوله بار بسته به عقب حرکت می دادند و از همين کار معلوم می شد که آماده فرار هستند. شب دوم من به سنگرها سری زدم. اجساد مقتولين از گرمی هوا متعفن شده سگ ها نيز مشغول خوردن آنها بودند. دماغم را گرفته و خود را به محوطه ای انداختم و مدتی گيج روی سبزه ها افتادم و بعد کشيک سنگرها را عوض کردم.
صبح مجددا جنگ از همين نقطه شروع شد. سيلاخوری ها و ممقانی ها طرف شمال خيبان عين الدوله مشغول چپاول بودند. بالاخانه روی بام طويله که مجاهدين من سنگر دارند ديوارش نازک بود و جلوی گلوله را نمی گرفت. درين موقع نظام سلطان پيدا شد. از او خواهش کردم يک گاری يا دوچرخه پيدا کند و نعش ها را از جلوی سنگر ما بردارد بلکه از بوی عفن و سرگيجه آور آنها راحت شويم و فئودور توپچی را هم با يک عذاده توپ اطريشی به ما برساند.
نظام سلطان هردو کار را انجام داد. بر سر محل نصب توپ قدری در ترديد بوديم. بالاخره آنرا در خرابه پشت بهارستان نصب کرديم. از پشت ديوارها و بالاخانه ها پشت سر هم گلوله می آمد. برای اين که فئودور بتواند بدون آن که تير بخورد توپ را ميزان کند ما به طرف مقابل به شدت تيراندازی می کرديم. همين که توپ ميزان شد چند تير توپ به سنگر غارتگرها رها نموديم و آنها را از جا کنده وارد آن محوطه شديم. آنها نتوانستند بارهای غارتی را که بسته بودند در ببرند چون رئيسشان که درويش خان نام داشت در همين جا گلوله به مغزش اصابت کرد و از پله ها به دهليز در غلطيد.
جيب و بغل او را گشتند، چند تومان پول و حکم ياوری(درجه نظامی) که روز پيش به او داده شده بود در آن بود. من يک نفر امين به سر اموال غارتی گذاشتم که آنها را به صاحبانش برگرداند. در اين روز اين سمت به کلی پاک شد. يعنی ما تا دروازه دوشان تپه و دولاب را تصرف کرديم. معزالسلطان هم با بقيه اردوی ما به تهران وارد گشت. يفرم هنوز با قزاقخانه می جنگيد. فشنگ مجاهدين قريب به تمام شدن و آثار قحط در شهر هويدا بود. معزالسلطان و يفرم جلسه کردند و قرار دادند که فردا شب يک دسته پانصد نفری با بمب و موزر به سلطنت آباد که شاه در آن اقامت داشت حمله ور شويم. يفرم و معزالسلطان ورقه ای بردند که به تصويب سپهدار و سردار اسعد برسانند. روز بعد خبر آوردند که شاه صبح زود خود را به سفارت روس انداخته و متحصن شده است.
کميسيون عالی تشکيل يافت و نمايندگان مجلس شورای ملی احضار شدند. سپهدار ملقب به سپهسالار گرديد و سردار اسعد وزير داخله شد و اسرا به اوطان خود رفته و دسته امير مفخم و سردار اسعد بختياری آشتی کردند. مقاوله نامه ای با شاه و سفارتين تنظيم شد. شاه از سلطنت خلع و پسرش سلطان احمد ميرزا به شاهی رسيد و عضدالملک قاجار به نيابت سلطنت برقرار گرديد. يفرم رئيس نظميه شد و من لقب ,سالار فاتح, گرفتم
سپهسالار اعظم تنكابنى(محمد ولى خان)
فرمانده نيروهای مشروطه خواه گيلان در يورش برای فتح تهران
ولى خان نصرالسلطنه سپهدار اعظم پسر حبيب الله خان سرتيپ تنكابنى (كه در تاريخ 1254 هجرى در جنگ ايران با هرات با گلوله يک توپ مجهول كه معلوم نشد از طرف دوست يا دشمن بود کشته شد) سالهاى متمادى حكومت تنكابن را داشت. خاندان وی سالها در منطقه تنکابن (شهسوار) و کجور حکومت می کردند. ولی خان سالها ی زيادی از عمر خود را به عنوان سرتيپ در ميادين جنگ گذراند. سال 1308 حاكم استرآباد گرديد. در دوره سلطنت ناصرالدين شاه سالها گمرک گيلان را که آن زمان به علت حجم زياد داد و ستد با روسيه تزاری پردرآمدترين گمرک ايران بود در اجاره خود داشت. در 1314 اوائل سلطنت مظفرالدين شاه وزير گمرك شد و از اين طريق به ثروتش افزود. با نفوزی که داشت مسئوليت ضرابخانه را هم به عهده گرفت. سالهای 1316 و 1317 و همچنين سال 1322 حاكم گيلان بود. سال 1323 زمانی که حکومت استرآباد به وی محول شد تلگرافخانه تهران را كه سالهاى زياد در دست مخبرالدوله سالى بيست هزار تومان اجاره بود ، سالى دويست و سى هزار تومان اجاره كرد.
پس از توپ بستن مجلس در سال 1326 سپهدار از طرف محمد عليشاه رئيس اردوى آذربايجان و مامور متفرق نمودن مشروطيون در تبريز گرديد. پس از چند ماه توقف در خارج از شهر و بدون درگيری با مشروطه خواهان و اختلاف و ناسازگارى با عين الدوله فرمانفرماى آذربايجان با تغير به تنكابن مراجعت و نداى عدالت خواهى را بلند كرد و انجمنى هم به اسم « انجمن عدالت» تشكيل داد
مشروطه خواهی سپهسالار را عده ای به دليل اختلافات او با بخشهايی از دربار قاجار و بويژه عين الدوله می دانند و عده ای بخاطر تشخيص موقعيت و شم سياسی او که غروب استبداد قاجاری را پيش بينی کرده و به موقع جبهه عوض کرده و به جنبش آزاديخواهی و استقلال طلبانه مشروطيت که رو به گسترش و فراگيری ملی بود پيوست. اما او که در آستانه پيروزی مشروطيت بزرگترين ملاک و تاجر ايران بود بخاطر منافع آتی خويش هيچگاه از ته دل تعلق خود را در آن صف نمی دانست و دودلی ها و اين پا و آن پا کردنهايش در موقع يورش مشروطه خواهان گيلان به تهران اگر با عزم راسخ و قاطعيت انقلابيون گيلان و تنکابن و کجور به سرکردگی سرتيپ ديو سالار(سالار فاتح) خنثی نمی شد مانع از فتح تهران می گشت.
اوايل سال 1327 كه مجاهدين رشت را تصرف كردند و آقا بالا خان حاكم رشت را كشتند طی نامه ای به سپهسالار او را به عزيمت به رشت و بدست گرفتن فرماندهی نظامی نيروهای مشروطه دعوت کردند. اين تصميم انقلابيون گيلان يکی از کارسازترين و هشيارانه ترين تاکتيکهايی بود که اتخاذ شد و اثر مستقيم سياسی و نظامی به نفع فتح تهران گذاشت. آنها با اين عمل باعث شدند که سپهسالار تمام پل های ارتباط خود را با دربار قاجار خراب کند. سپهسالار بخاطر ارتباطات گسترده تجاری و سياسی که با روسيه تزاری پشتيبان اصلی محمدعليشاه داشت اگر می خواست می توانست با نيروهای تحت فرماندهی اش مشروطه خواهان گيلان را دچار درد سر کند. اما برعکس آنها توانستند با اين عمل از تجربه نطامی سپهسالار و نيروهای تحت فرماندهی اش به برای فتح تهران استفاده نمايند. بدين ترتيب سپهسالار وارد رشت شد و با مجاهدين همقدم گرديد.
محرم 1327 ه.ق تلگرافی از محمد عليشاه قاجار برای سپهسالار فرستاده شد: «محمد ولی! محض فوق نمک به حرامی تو به دولت ترا از شئونات دولتی خارج و املاک ترا خالصه نموديم»
سپهدار هم تلگرافی نوشت: «باغشاه! الحمدالله که از اين ننگ خارج شدم و در املاک من هم هيچکس قدرت دخالت نخواهد داشت»
پس از فتح تهران در 1327 در كابينة اول وزير جنگ و در رمضان همان سال رئيس الوزرا شد. در رجب 1328 كابينه سپهدار معزول و كابينه ميرزا حسن خان مستوفى الممالك سر كار آمد. در دهم ربيع الاول 1329 باز كابينه تحت رياست سپهدار تشكيل شد. بعداز ترور آيت الله بهبهانى و اختلافاتى كه بين او و سردار اسعد بختيارى بروز كرد از رياست دولت استعفا داد.
بعداز پيروزی بر استبداد ، اختلاف جناح بنديهای درونی نيروهای مشروطه عميق تر شده و به تشکيل دو حزب دست راستی اعتدال و حزب راديکال و انقلابی دمکرات انجاميد . سپهسالار چون ديگر خانها ، فئودالها ، اعيان و اشراف به حزب اعتدال پيوست. رهبر فکری اين حزب آيت الله سيد محمد طباطبايى بود . آيت الله بهبهاني، على محمد دولت آبادى، صدرالعلما، محمدعليخان نصرت السلطان، مرتضى قليخان نائينى، ذكاالملك، معتمدخاقان، محمدتقى بنكدار، محمدتقى رزاز از ديگر چهره های برجسته آن بودند. حزب دمکرات که تشکيلات جناح راديکال مشروطه خواهان بود از افرادی چون محمد رضا مساوات، شيخ محمد خيابانى، سيد حسن تقی زاده، ابراهيم حكيمى، حيدر عمو اوغلى، رسول زاده، ابوالضيا، جليل اردبيلي، محمد نجات، احمد قزوينى، محمدعليخان تربيت، نوبرى، سرتيپ ديوسالار (سالار فاتح) تشکيل شده بود.
سپهسالار از دشمنان قسم خورده جنبش جنگل بود و بارها در زمان صدارت و وزارتش نيرو برای سرکوب آن ارسال کرد
رضا شاه که بعداز به قدرت رسيدن، املاک ديگران را به زور در تملک خود در می آورد و يا بزور “می خريد” به املاک او هم از طريق وزارت ماليه دست انداخت. تنکابنی روزی به کاخ او می رود و در مورد وضعيت املاکش می پرسد. رضا شاه که احدی جرات نفس کشيدن بدون اجازه وی را نداشت و به ديکتاتور مطلق العنانی بدل شده بود با طعنه پاسخ می دهد: « ولی خان! تو که بهتر ميداني، در سلطنت مشروطه شاه اختياراتی ندارد. بهتر است با وزير ماليه و هيئت وزرا وارد مذاکره شويد». سپهسالار که از فشارهای مالی به تنگ آمده بود پس از نوشتن وصيتنامه روز دوشنبه شهريور 1305 خورشيدی ساعت دو بعداز ظهر در خانه اش در زرگنده تهران با شليک طپانچه به شقيقه خود به زندگی پرتلاطمش خاتمه می دهد. در وصيتنامه او خطاب به پسرش امير اسعد آمده است: « امير اسعد. فوری نعش مرا بفرستيد امامزاده (امامزاده صالح شميران) بشورند و پيش پسرم دفن کنند. البته همين الان اقدام بشود. ديگر برای بنده تشريفات و گريه پس از هشتاد و چند سال عمر لازم ندارد.»
روايت است که روزهای آخر زندگی اين بيت شعر را مدام زمزمه می کرد:
مرا عار باشد از اين زندگی / که سالار باشم کنم بندگی





Wed, May 20, 2009
مقالات