RSS

دیدار گزارشگر بدون مرز با مسعود رجوی در اردن

Mon, Dec 14, 2009

مقالات

. راستش باورم نمی شد که تا چند لحظه دیگه روبروی مسعود رجوی می نشینم و با او مصاحبه می کنم. اصلا باورم نمی شد که چگونه مرا برای مصاحبه انتخاب کرده ؟ اینهمه خبرنگار بین المللی  و معروف و صاحب نام را نپذیرفته و یکدفعه حاضرشده با یک خبرنگار بی نام و نشان که عضو جدا شده هم هست،  مصاحبه کند.

بالاخره توانستم با هزار ترفند و فیلم بازی کردن،  وارد  فرودگاه عمان پایتخت اردن شوم. قبل از اینکه هواپیما روی باند فرودگاه بنشیند تمام وسایلم را که شامل دوربین فیلمبرداری و دستگاه ضبط صدا و دفتر یاد داشتم بود مرتب کرده تا در موقع سوار شدن در ماشینی که قرار بود در فرودگاه دنبالم بیاید، همه چیز از قبل آماده باشد. مسافران گروه گروه و به دنبال هم در صفهای طولانی منتظر بودند تا پاسپورتشان مهر ورود بخورد. جو فرودگاه کاملا عربی بود و بیشتر مردان دیشداشه پوشیده بودند و زنان در لباسهای سیاه ماکسی با طلاهائی که در گردنشان برق میزد به دنبال مردانشان روان بودند.

پس از مدتی به محل کنترل پاسپورت رسیدم. مامور پس از دیدن من با انگلیسی دست و پا شکسته ای گفت: برای چه اینجا آمده اید؟ من هم که از قبل جوابم را آماده کرده بودم بسرعت جواب دادم برای ویزیت. پاسپورتم رامهر زد و پس از چند دقیقه وارد سالن بزرگ انتظار شدم. هاج و واج ایستاده بودم و به اطراف نگاه می کردم. راستش باورم نمی شد که تا چند لحظه دیگه روبروی مسعود رجوی می نشینم و با او مصاحبه می کنم. اصلا باورم نمی شد که چگونه مرا برای مصاحبه انتخاب کرده ؟ اینهمه خبرنگار بین المللی  و معروف و صاحب نام را نپذیرفته و یکدفعه حاضرشده با یک خبرنگار بی نام و نشان که عضو جدا شده هم هست،  مصاحبه کند.

مگر او نمیدانسته که من جزء منتقدین روش و منش فرقه ای – تروریستی او هستم مگر خودش بارها و بارها من و امثال من را خائن و جاسوس و اطلاعاتی نخوانده بود پس حال چطور شده که از میان آنهمه … جرجیس را برای مصاحبه انتخاب کرده است! داشتم یواش یواش نا امید میشدم که یکهو فکری به سرم زد. یادم آمد که مگرهمین دوستان آمریکائی آقای رجوی قبلا دشمن اصلی او تبودند و اعدام انقلابی می شدند. پس میشه امیدوار بود که من هم بعنوان عضو جدا شده و دشمن اصلی ایشان یکهو به یک دوست صمیمی و مورد اعتماد تبدیل بشم.  برای یک لحظه قند توی دلم آب شد و احساس کردم که با این مصاحبه جنجالی کلی معروف میشم و می تونم بعدش حد اقل دستیار کریستیان امان پور خبرنگار ایرانی سی ان ان  بشم.

در ضمن می تونستم بعد از سالها راز غیبت بزرگ رهبر ایدئولوژیک مجاهدین را برای اولین بار به اطلاع رسانه های خبری دنیا  برسانم. از همه مهمتر با عکسهای مختلفی که از او می گیرم می توانم دل هواداران و فدائیان او را هم بدست آورده و کمی جلوی فحش و ناسزاهائی که به من می دهند را بگیرم. خلاصه اینکه هر چه بیشتر به آن فکر می کردم اعتماد به نفسم بیشتر می شد. در همان لحظه که با افکار خودم کلنجار می رفتم مردی چاق و جا افتاده که در چند قدمی  به من زل زده بود،  نظرم را جلب کرد. به او لبخندی زدم تا اگر به من نظر دارد به سمتش بروم ولی او همچنان ایستاده بود و سراپایم را ورانداز می کرد و گاهی هم اطرافش را می پائید. من که حوصله ام از دستش سر آمده بود و انتظار زیادی هم کشیده بودم به سمتش رفتم و به فارسی گفتم

 سلام   با تعجب به من نگاهی کرد و گفت شما من را از کجا می شناسید؟ با خنده گفتم شما بیش از 5 دقیقه در چند قدمی من ایستاده اید و به من زل زده اید مگر بجز من کس دیگری را هم زیر نظر دارید؟ سری تکان داد و دستش را جلو آورد و گفت من حسین هستم آمده ام که شما را ببرم به پایگاه برادر. آیا شما تنها هستید؟ با اطمینان گفتم بله من تنها هستم و قرار ما هم همین بود که من تنها بیایم. حسین نگاهی به پشت سر انداخت و گفت کسی شما را تعقیب نکرد ضد تعقیب زدید؟ منکه اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم گفتم بله همه جوانب را در نظر گرفتم. اطمینانش بیشتر جلب شد و همراه من از سالن فرودگاه خارج شده و وارد ایستگاه تاکسی شدیم.پس از چند لحظه در تاکسی نشسته بودیم و سکوت تلخی برما حاکم شده بود. من هم فرصت پیدا کرده بودم تا دوباره افکارم را جمع و جور کنم با خودم گفتم  در مصاحبه با رجوی باید از کجا شروع کنم؟ کدام سئوالات را باید در همان لحظات اول مطرح کنم ؟ چقدر وقت دارم؟ آیا به من اجازه می دهد که هر سئوالی که می خواهم از او بپرسم؟ بهتر است برای اینکه کمی او را براه بیارم با او کمی احساس همدردی کنم و بعد هم مثلا بگم حتما خیلی دلتان برای مریم تنگ شده است و شما چقدر فدا کارید که بخاطر نجات “من نوعی” از دیدار همسرتان محروم شده اید البته بلافاصله به این فکر خودم خنده ام گرفت و به خودم گفتم اخه برادر جان او که اینجور چیزها براش مهم نیست او که مثل بقیه نیست او میتونه عاطفه اش رو بکشه وجلوی احساس خودشو بگیره این مائیم که به زن و بچه وابسته ایم و دلمون برای زن و بچه مون تنگ میشه آدمهای بزرگ! که اینجور چیزها فکرشونو مشغول نمی کنه.

در همین لحظه تاکسی ترمزی زد و حسین پول تاکسی را حساب کرد و به من هم اشاره کرد که پیاده شوم. ما جلوی یک در بزرگ اهنی ایستاده بودیم که اطراف آن به شعاع چند صد متر درخت و گلکاری بود. از پشت در آهنی که داخل حیاط را نگاه کردم ساختمان بزرگ سفیدی به چشم می خورد که در جلوی آن  استخری با فواره های رنگی جلوه ای ویژه داشت. حسین زنگ در را زد پس از چند لحظه دو پلیس عرب کاملا مسلح از دور پدیدار شدند. کارت شناسائی خودم را به انان نشان دادم و به همراه انان به سمت ساختمان حرکت کردیم . در طول مسیر دوربینهای مخفی از نوک پا تا فرق سر من را فیلمبرداری کرده و به اتاق کنترل انتقال میداد. حسین هم دائما با آنها عربی صحبت می کرد و من از حرفهای انان چیزی سر در نمی آوردم. با خودم گفتم که تا اینجا بخیر گذشته و از هفت خوان رستم گذشته ام . وقتی وارد سرسرای ساختمان شدم تمثال بزرگ صدام را در جلوی سالن بزرگ ورودی که با لامپها و رنگهای مختلف تزئین شده بود دیدم و چندلحظه قلبم از حرکت باز ایستاد با خودم گفتم اینجا اردنه نه عراق پس چرا عکس صدامو تو سالن زده بعد گفتم خب مسعود ادم نمک شناسیه در عین حالی که صدام مرده بازهم به اون احترام میذاره .  هنوز از شوک اولی بیرون نیامده بودم که صدای پلیس اردنی را شنیدم که به عربی چیزی گفت که من فقط کلمات  سید مسعود و بیت مسعود را از لابلای آن کلمات فهمیدم. او با انگشت پله های سرسرا را نشان داد و پس از آن من به دنبال او روانه اتاق کار مسعود رجوی شدم. باورم نمی شد که تا چند دقیقه دیگر روبروی مسعود رجوی که تمام دنیا دنبالش می گردند،  می نشینم. قلبم به شدت می زد و عرق سردی بر پیشانیم نشسته بود . در بالای پله ها هم قاب عکسهای بزرگی به چشم می خورد که پر از تصاویر صدام در لباسها و ژستهای مختلف بود. پشت یکی از درها متوقف شدم زانوانم می لرزید. روی تابلوی زیبائی عربی و با خط طلائی نام سید مسعود رجوی دیده میشد.

پلیس اردنی چند ضربه به در زد و قبل از آنکه جوابی بشنود در را باز کرد. مسعود رجوی در چند قدمی من پشت میز بزرگی که پرچم ایران در گوشه ای از آن  خود نمائی می کرد،  نشسته بود و یک عکس بزرگ شاه حسن بالای سرش بود با خودم گفتم  لابد  سلطان حسن به او کلی امکانات داده که عکسشو زده بالا سرش اگه طالبان هم به او در افغانستان جا میداد حتما  یک پوستر ملاعمر هم بالای سر او خود نمائی می کرد. موهایش کاملا جوگندمی شده بود و دیگر از آن طراوت و شادابی صورتش خبری نبود. نگاهی تند به من انداخت و با دست به من اشاره کرد که جلو بیایم و بنشینم با ترس و لرز جلوتر رفتم و با صدای لرزانی گفتم سلام حال شما چطوره؟ دوباره نگاهی به سرتاپای من کرد و بدون آنکه جواب من را بدهد از جایش بلند شد.

ادامه دارد  

This post was written by:

admin - who has written 259 posts on پیام رهایی.


Contact the author

Comments are closed.