مسعود رجوی با چند قدم بلندی که برداشت درست پشت سر من قرار گرفت. جرات نداشتم که برگردم و به او نگاه کنم. دل تو دلم نبود سکوت سختی بر ما حکمفرما بود صدای قلبم را می شنیدم. پس ازمدتی با صدائی که بسیار آرام و مهربان به نظر می رسید شروع به صحبت نمود.
مسعود رجوی با چند قدم بلندی که برداشت درست پشت سر من قرار گرفت. جرات نداشتم که برگردم و به او نگاه کنم. دل تو دلم نبود سکوت سختی بر ما حکمفرما بود صدای قلبم را می شنیدم. پس ازمدتی با صدائی که بسیار آرام و مهربان به نظر می رسید شروع به صحبت نمود.
-حتما راه طولانی را پشت سر گذاشته ای و خسته شده ای اینطور نیست؟
از تعجب داشتم شاخ در می آوردم زیرا منتظر بودم که بطور معمول چند تا فحش و بد وبیراه نثارم بکند تا کمی آرامش بگیرد ولی مثل اینکه سالهای تنهائی اثر مثبتی روی او گذاشته بود و قدری مهربان شده بود. بخودم جرات داده و در حالی که صدایم می لرزید گفتم.
بله راه بسیار طولانی و خسته کننده بود ولی با دیدن شما و اینکه به من اجازه میدهید تا با شما مصاحبه کنم خستگی ام کاملا از بین رفت.
یک لحظه سکوت کرد و کنار صندلی من نشست و توی چشمانم زل زد و با آرامش غیر قابل باوری گفت
-تو اجازه داری که هر سئوالی که خواستی مطرح کنی و مطمئن باش که براحتی جوابت را میدهم. هرچند روز هم که بخواهی میتونی اینجا بمونی. در ضمن وقتی هم که رفتی توهستی و وجدانت. هرجور که خواستی این مصاحبه را منتشر کن و به هر کسی هم که خواستی میتونی بدی. فقط یک شرط کوچک دارم که اونو در آخر مصاحبه و روزی که ازاینجا خواستی بری با تو درمیان میگذارم.
داشتم از خوشحالی ذوق مرگ میشدم. آحه مگه میشه اینهمه مهربانی و گذشت و انعطاف از رهبری که به خشونت و بیرحمی معروف شده انتظار داشت.
دل به دریا زدم و گفتم اگه امکان داره اول شرطتتان را بگوئید شاید نتوانم آن را قبول کنم.
با چشمان تیز و نافذش به من نگاهی کرد و چیزی نگفت. لحظه ای سکوت بین ما حاکم شد پس از چند لحظه باصدای آمرانه ای گفت.
-بلند شو بیا اینجا چیزی را میخوام بهت نشون بدم.
از جایم بلند شدم و همراه او به سمت اتاق مجاور براه افتادم. رجوی دستگیره در را چرخاند و وارد سالن بسیار بزرگی شد. دور تا دور سالن انباشته از تلویزیونهای مداربسته بود و در پشت هرکدام کسی نشسته بود با سرعت به جماعت حاضر نگاهی کردم تا بلکه کسی را بشناسم ولی بجز چند نفر که قیافه ایرانی داشتند بقیه بیشتر به عربها و تعدادی هم قیافه اروپائی و آمریکائی داشتند. تعدادی هم خانم زیبا روی و بزک کرده در میان آنان دیده میشد. رجوی نگذاشت که بیش از این در وسط اتاق هاج و واج بمانم در حالیکه به آرامی با من صحبت می کرد تا هواس بقیه پرت نشود رو کرد بمن و گفت:
ببببین اینجا اتاق فرمان است از اینجا اورسورواز و اشرف را می توانم ببینم. حتی اتاقهای کار فرماندهان را هم می توانم کنترل کنم و ببینم که چکار می کنند. البته بجز مریم کسی از این وضعیت مطلع نیست. میدانی که دنیا خیلی خراب شده و به هیچکس نمیتونم اطمینانی داشته باشم. حالا بیا بشین تا با چشم خودت ببینی که همه چیز تحت کنترله.
رجوی بلافاصله با دست به مونیتوری اشاره کرد که در آن بچه های اشرف در حال کشاورزی در حیاط اونجا بودند و با جدیت زمین را بیل می زدند. صدای رجوی بلند شد که با غرور خاصی ادامه داد.
حالا دیدی ” گر برسرخاشاک یکی پشه بجنبد جنبیدن ان پشه عیان در نظر ماست”
با خودم گفتم که آخه این چه نوع مبارزه ای است که باید چهارچشمی نیروهای خودتو به جای نیروهای دشمن کنترل کنی! در مونیتور دیگه مریم داشت از گلدوزی تعدادی از خواهران بازدید میکرد و آنان را مورد تفقد و نوازش قرار میداد. در مونیتور دیگری پشت سرهم تعدادی عکس بفاصله چند ثانیه می آمدند و میرفتند. در میان ان عکسها چند نفرشان را شناختم . انها از بچه های جدا شده بودند در مونیتور دیگری تعدادی نماینده های پارلمانهای کشورهای مختلف به چشم می خورد. در همین هنگام حسین که گویا دستیار رجوی هم بود وارد شد و گفت : اتاق مصاحبه و ضبط صدا آماده است.
رجوی بلا فاصله دستی به شانه ام زد و گفت : خوب دیگه بصورت کلی در جریان اوضاع قرار گرفتی بهتره بریم و مصاحبه مان را شروع کنیم. تو هم سئوالاتت را آماده کن که وقتمون بیخودی تلف نشه.
اتاق مصاحبه آماده شده بود در چهارطرف اتاق دوربینهای بزرگی با نور بسیار قوی نصب گردیده بود و در وسط اتاق دو صندلی و میزی پر از میوه و گل که می بایست حتما در حین مصاحبه به نمایش گذاشته میشد قرار داشت. من هنوز صحنه هائی را که در مونیتورها دیده بودم در ذهنم بالا و پائین می کردم که فیلمبردار شمارش معکوس را برای شروع فیلمبرداری آغاز نمود. مصاحبه شروع شد و من با حواسی نیمه جمع سئوالاتم را مطرح کردم.
قبل از اینکه مصاحبه ام را آغاز کنم از شما به خاطر وقتی که به من دادید صمیمانه سپاسگزارم. ولی راستشو بخواهید هنوز نمیدانم که چرا یک عضو جداشده را که غیرمستقیم حکم مرگش را هم صادر کرده اید برای مصاحبه انتخاب نموده اید؟
رجوی نگاه عمیقی بمن کرد و گفت: دلایل من در این مورد کاملا روشن است. در درجه اول شما جدا شده ها بهتر مرا درک می کنید و می دانم که ادمهای پاک و صادقی هستید در اینجا حرف او را قطع کردم و گفتم مگه شما نبودید که این همه به ما فحش دادید و بریده مزدور گفتید و حرفهای ما را می گفتید دروغ است و… پس حالا چطور شد که آدمهای پاک وصادقی شدیم؟ رجوی آهی کشید و گفت خب برادر کدوم بقالی میگه ماست من ترشه من ناگزیر بودم که حرفهای شما را انکار کنم تا آبروی سازمان را حفظ کنم. ضربه ای را که بچه های جدا شده به من و سازمان زدند از تمامی ضرباتی که از رژیم خوردم سهمگین تر و وحشتناکتر بود. کتابهائی که نوشته شد و مصاحبه هائی که با ارکانهای حقوق بشری انجام دادند دست ما را در عرصه های بین المللی و روابط داخلی سازمان کاملا بست و ما را به انزوا کشانید. من مجبور بودم برای حفظ سازمان دروغ مصلحت آمیز بگم وبگم همه این حرفها دروغ است و نگذارم که سابقه پرافتخار سازمان از بین برود به او گفتم است افتخار سازمان به صداقت و درستی و راستگوئی است اگر قرار باشد حقیقت را بپوشانید و به مخالفین دشنام بدهید دیگر چه افتخاری باقی می ماند که بخواهید حفظش کنید این که نقض غرض است و شما برای هدفی مبارزه می کنید که در عمل آن را نفی می کنید و از طرفی اگر شما با جداشده ها این رفتار را نداشتئ و هر کس درخواست جدائی می کرد او را زندانی نمی کردید وتحت فشار و شکنجه قرار نمی دادید و به آزادی انتخابشان احترام می گذاشتید و مثل روز اولی که آمدند از آنها استقبال کردید آنها را بدرقه می کردید وقتی بیرون رفتند که دشمن سازمان نمی شدند و این مطالب را هم نمی نوشتند این شما بودید که می بایست مصلحت سازمان و مصلحت انقلاب را رعایت می کردید و کاری می کردید که آنها برخورد های خوب و انسانی شما را بمردم گزارش می کردند و در این باره کتاب می نوشتند و نه علیه شما، رجوی کمی از کوره در رفت و گفت شما آمدید اینجا که با من مباحثه کنی یا مصاحبه کنی اما گوش کن در یک کلمه جوابت را بدهم و دیگر با من وارد بحث نشو ببین ما 30 سال است که داریم با یک رژیم قرون وسطائی مبارزه می کنیم و سازمان تنها امید مردم ایران برای رسیدن به ازادی است شما باید این را درک می کردید و در مورد اشکالات و انحرافات سازمان بخاطر مصلحت انقلاب سکوت می کردید و آب به آسیاب دشمن نمی ریختید. بعد از پیروزی می توانستید انتقادات تان را مطرح کنید و ما هم جواب می دادیم اما شما زود تر از موعد آنها را مطرح کردید و آبروی سازمان را بردید و مانع آزادی مردم ایران شدید. البته من هم قدری تند روی کردم و با “رژیم مال کردن” شما به مردم ثابت کردم که تاب تحمل انتقاد را ندارم. کاش سکوت کرده بودم و شما هرچه دلتان می خواست می گفتید و این مردم بودند که باید قضاوت می کردند من باعث شدم که شنونده های شما زیاد بشود باید بگم بالاخره منهم آدمم دیگه و اشتباه می کنم
قبل از اینکه او بخواهد به کلی بافی ادامه دهد در حالیکه آب دهانم را قورت میدادم گفتم.
می توانید منظورتان را روشنتر بیان کنید و چند تا از اشتباهات دیگر خودتان را بیان کنید.
رجوی لحظه ای سکوت کرد و گفت: حقیقت اینست که من اشتباهات زیادی تا بحال کرده ام خصوصا از سی خرداد به بعد من هم می فهمم که اقرار به اشتباه نشانه تواضع انسان است و من هم دوست دارم که مردم مرا شجاع و متواضع بدانند اما اقرار به بعضی اشتباهات اساس و بنیان مرا می سوزاند و دیگر منی وجود ندارد که تظاهر به تواضع و راستگوئی و انتقاد از خود بکنم اگر یکی از اشتباهاتم را مطرح کنم یکی پس از دیگری کلاف بحرانها و اشتباهات بعدی باز میشه و دیگه چیزی از سازمان باقی نمیمونه اصلا ببینم اگه من اعتراف کنم که استراتژی مبارزه مسلحانه اشتباه محض بود تو که سه برادرت را از طریق پیشبرد همین استراتژی از دست دادی، اولین کسی خواهی بود که خون آنان را از من داد خواهی می کنی من جواب خون شهداء را چطوری بدم.
پس لطفا وارد این بحث نشوید و به همین اکتفا کنید که من هم به عنوان یک انسان دچار اشتباه شدم فقط فرقم با بقیه اینه که جرات اعتراف به اشتباهاتم را ندارم ومجبورم روی حرف خودم بایستم و بگم” حرف مرد یکیه” و همان شعارهای سی سال قبل را تکرارکنم.
ببین من در آن زمانی که مبارزه را شروع کردم اصلا تجربه اداره کردن خودم را هم هنوز پیدا نکرده بودم. آخه من هنوز بیست و سه سالم تمام نشده بود که افتادم زندان و پس از آن هنوز سی ساله نشده از زندان آزاد شدم و دوباره در فضا و روابط بسته سازمانی قرار گرفتم و شب و روزم را در اتاقهای دربسته و جدا از مردم با آرمانهائی بزرگ گذراندم. من هم مثل خیلی از آخوندهای فعلی سالها از خواستها و نیازهای مردم فاصله داشتم و تو هپروت خودم زندگی می کردم.
نگاهی به او کردم درصورتش هیچگونه نشانی از شرمندگی دیده نمیشد. البته مهم نبود همین که توانسته بود تا اینحد از خودش مایه بگذارد ودر حضور چند دوربین فیمبرداری از خودش انتقاد کند انقلاب بزرگی برای او محسوب میشد که به مراتب از انقلاب ایدئولوژیک سازمان که در آن همه اعضا در پیشگاه او از خود انتقاد می کردند سنگین تر وسهمگین تر بود. رجوی در آن زمان شاهد تخلیه تمام عیار فکری و نابودی هویت فردی افراد و سپس التصاق روانشناسانه انان به رهبری بود ونقشش فقط به صلابه کشیدن اعضا و بدهکار نمودن جسمی و روحی افراد به رهبری خلاصه میشد. او درآن دوران هرگز به کسی اجازه نداد از اوانتقاد کند و وارد حیطه ماورای انسانی او گردد.
با خود گفتم نباید زیادی هم خوشبین باشم شاید نگذارد که من زنده از اینجا خارج شوم و این مصاحبه هم هرگز پخش نشود. با این فکر نا امیدانه نگاهی دیگر به او انداختم او ادامه داد.
من تو را نماینده خود می کنم که به بچه های جدا شده بگو مدت کوتاهی دست از روشنگری علیه من و سازمان بردارند مثل اینکه کار داره تموم میشه و با این جنبشی که در ایران راه افتاده عنقریب ما پیروز می شویم بگو خاطر خدا ملاحظه من را بکنند من خیلی منتظر این لحظه هستم و تمام فکر و ذکرم در این سالها این بوده که از این فلاکت و غربت نجات پیدا کنم به آنها بگو کار را خراب نکنند و بگذارند این مرحله طی شود بعد من از آنها عذر خواهی می کنم و در میدان آزادی به ملت ایران می گویم که مطالبی که علیه جداشده ها گفته بودم همه دروغ بوده و از آنها اعده حیثیت می کنم.
من در اینجا دیگر از کوره در رفتم اما جلو خودم رو گرفتم و خیلی با احتیاط و با ادب گفتم راستی شما اولین متهمی هستید که باید در دادگاه حقیقت یاب حاضر بشی و حساب این 30 سال را از سی خرداد تا بحال به مردم پس بدی . شما با استراتژی مسلحانه ات سالها جلوی جنبش اعتراضی مردمی را سد کرده بودی و در واقع با بکشتن دادن جوانان و ایجاد رعب و وحشت در جامعه همیشه هیزم بیار معرکه رژِیم بودی جواب شما در این باره چیه؟
رجوی: اره من قبول دارم که مبارزه مسلحانه درست نبود اگه درست بود بعد از 30 سال باید یه نشونه هائی از درست بودنش بیرون می زد الآن نگاه کن این جنبش فعلی پس از 6 ماه از راه 30 ساله ما جلوتر رفته اما چکار کنم بد جوری گیر کردم.
دراینجا نفسی عمیقی کشیدم . احساس آرامش لذت بخشی داشتم. خستگی راه در همین اعتراف چند جمله ای او از تنم درآمده بود. با اعتماد بنفس زیادی گفتم.
ولی من یک پیشنهاد خیر خواهانه به شما می کنم برای اینکه فردا در ایران جائی داشته باشید و مردم به ایران راهت بدهند بیا همین الان دل را بدریا بزن واز خودت انتقاد کن و همه بچه های اشرف را ازاد کن ما جدا شده ها به نوبه خود از سهم خودمان می گذریم و تو را می بخشیم اما دین خودت را بمردم ادا و راه فردای خودت را هموار کن.
نگاهی به من کرد از آن نگاه ها” نگاه عاقل اندر سفیه” و سپس با اشاره او همه دوربین های فیلمبرداری خاموش شد.
دنباله دارد





Mon, Dec 21, 2009
مقالات