
جنبش سبز و آتش بیاران معرکه
مسعود جابانی
از لای در که باز مانده بود قیافه یک افسر ارشد اردنی را تشخیص دادم. او با رجوی در حال گفتگو بود. نگرانی از قیافه هردو نفر می بارید
با خاموش شدن دوربینهای فیلمبرداری سکوت سختی بر همه جا حاکم شد. رجوی نگاهی به حاضرین کرد و با صدائ آرامی گفت برای امروز بس است فردا همین زمان ادامه میدهیم.
نگاه تیز رجوی که مستقیم در چشمانم می نگریست مانند مته تا اعماق وجودم نفوذ کرده بود. با خودم گفتم که حتما ازاین حرف من عصبانی شده است و می خواهد مصاحبه را شروع نشده خاتمه دهد.
رجوی نیم نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی مطمئن شد که دیگر کسی در سالن نیست. با صدای محکمی گفت :
حتما از اخبار روز عاشورا خبر داری میدانی که رژیم به چه روزی افتاده است ؟ تا چند ماه دیگر اثری از این حکومت باقی نمی ماند. مردم یک رهبر قاطع و انقلابی نیاز دارند . این مردم اشرف نشان بدون من و مریم یارای مقابله با رژیم را ندارند. شعله های خشم مردم انقلابی را دیدی که چگونه زبانه میکشید. نفرت مردم را دیدی که چگونه ماشینها و موتورهای سپاه را به اتش می کشیدند و چگونه شعار می دادند” میکشم میکشم آنکه برادرم کشت”. دیدی که چگونه ایرانیان اشرف نشان نیروهای رژیم را گوشمالی دادند؟
نگذاشتم که به حرفهایش تمام شود و بی مهابا وسط حرفاش پریدم و گفتم.
بله همه آنها را دیدم. حرکت اعتراضی مردم یک حماسه فراموش نشدنی است بویژه این که اکثریت مردم سعی میکردند که این حرکت به خشونت کشیده نشود.
آخرین پیام شما را هم خواندم سایت های شما را هم دیدم . در سراسر پیام شما چیزی جز نفرت و انتقام و آتش و خون و سردادن شعارهای قهرآمیز مشاهده نکردم. سراسر سایت ها هم فقط ساختمانهائی که سوخته شده بودند و ماشین پلیس که واژگون شده بود و پاسدارانی که در حال کتک خوردن و فرار بودند چیز دیگری ندیدم.

آقای رجوی چیزی که شما می خواهید کشانیدن مردم به یک جنگ داخلی خانمانسوز است و همان چیزی است که بخشی از افراطیون درون حکومت هم می خواهند. در واقع شما علیرغم دشمنی ظاهری با این بخش از رژیم، بهترین و وفادارترین دوست ایدئولوزیک آنان هستید. من نمی دانم که علت مخالفت شما با آنان چیست در حالی که هردو از روش خشونت و ترورو هر وسیله ای برای رسیدن به هدفتان استفاده می کنید.
می دانید که اکثر جوانانی که در تظاهرات اعتراضی شرکت کرده اند با این متدها بیگانه اند و علیرغم سرکوبی که می شوند مانند گاندی و مصدق و ماندلا، سینه سپر کرده اند و شعار آزادی سر میدهند. رهبرانشان هم در صف جلو آنها هستند. در صورتیکه در جبهه شما که آن را جبهه انقلاب نامگذاری کرده اید فقط شعارهای کوبنده تان از مخفیگاهتان به گوش نفراتتان میرسد و خودتان در صف مقدم مردم نیستید و از دور می گوئید لنگش کن. فکر نمی کنید که دیگر عصر شما و بن لادن و امثالهم با مشی آتش و خون و نفرت و فهر انقلابی به پایان رسیده است؟
رجوی سکوت کرده بود و دیگر به چشمانم زل نمی زد. سعی می کرد که نگاهش را از من بدزدد. سکوت کوتاهی بین ما حاکم شد. صورتم گر گرفته بود و قلبم به شدت میزد. لرزش صدایم را که از شدت هیجان میلرزید کاملا احساس می کردم. رجوی سعی کرد که قیافه حق به جانبی به خودش بگیرد ولی نتوانست. از جایش بلند شد و در حالی که دستهایش را از پشت به هم گره زده بود چند قدمی از من فاصله گرفت و آهی عمیق کشید و گفت:
حالا فهمیدی که چرا دوربینهای فیلمبرداری را خاموش کردم برای اینکه احساس کردم که تو ظرفیت و توان آن را نداری که حد و مرزت را با من نگه داری . اگر می دانستی که رهبر ایدئولوژیک رهبری آسمانی و بلامنازع است دیگر به خودت اجازه نمی دادی که از خط قرمز بگذری و خودت را همسطح و همردیف من قرار دهی. اول از همه باید بدانی که جایگاهت کجاست و بعد درخواست مصاحبه با مرا بکنی . درست است که به تو اجازه داده شده که براساس منافع انقلابی مجاهدین با رهبرشان به گفتگو بنشینی ولی نباید فراموش کنی که کلام و سخنانت قداست و حرمت رهبری را زیر علامت سئوال ببرد.
در حالیکه یواش یواش ترس برمن مستولی می شد و عرق سردی بر پیشانیم نشسته بود با صدای لرزانی گفتم که شما قبل از مصاحبه گفتید که هر چه میخواهی می توانی از من بپرسی و هرچند روز که میخواهی می توانی اینجا بمانی . برای همین من به خودم اجرأت دادم که با شما به گفتگو بنشینم و سئوالاتم را محترمانه مطرح نمایم.
در همین حال فرد جوانیکه لباس مرتبی پوشیده بود وارد شد و بسرعت به سمت رجوی رفت و در گوش او چیزی گفت. رجوی نیم نگاهی به من کرد و همراه پسر جوان از اتاق خارج شد بدون اینکه به من چیزی بگوید.
من نیز به چنین فرصتی برای تجدید قوا برای ادامه مصاحبه احتمالی با رهبری که دیگر خود را از جنس موجودات زمینی نمی داند نیاز وافری داشتم. با خودم گفتم چگونه میشود که رابطه انسانی و عادلانه افراد تا این حد دچار انحطاط گردد که رهبر دیگر حتی تحمل کوچکترین انتقادی را از دست میدهد و بدور خود هاله ای از قدسیت ایجاد مینماید و از وحشت زمینی شدن و در کنار مردم قرار گرفتن خط سرخ را سپر دفاعی خود قرار داده و به کسی اجازه نمی دهد تا از آن عبور کرده و وارد دنیای کاذب و خیالی او گردد.
در این لحظه ناگهان فکری مانند پتکی به مغزم فرود آمد. با خودم گفتم رجوی را من و امثال من ساختند وگرنه او بدون من نوعی، توان برداشتن حتی یک گام را هم در جهت به ثمررسانیدن افکار مالیخولیائیش نداشت. داشتم با این افکار ورمیرفتم که از بیرون اتاق صدائی شنیدم . انگار چند نفر به زبان عربی با هم صحبت می کردند.
از لای در که باز مانده بود قیافه یک افسر ارشد اردنی را تشخیص دادم. او با رجوی در حال گفتگو بود. نگرانی از قیافه هردو نفر می بارید . آنها آرام آرام به سوی اتاقی که مونیتورهای مداربسته در ان بودند روان شدند. دل به دریا زدم و دوربین فیلمبرداری کوچکم را از داخل کیفم در آورده و به دنبال آنان روان شدم در حالیکه از آنان هنگام ورود به سالن بزرگ فیلمبرداری میکردم از اتاق قبلی خارج گردیدم.
ادامه دارد





Mon, Jan 11, 2010
مقالات